يادش بخير

يادش بخير.درست يكسال پيش بود.قاطي اين چشم بادووميها خيلي جلب توجه مي كيرد.فكر كردم اروپاييه.فرداش كه دوباره اومد ازم اجازه خواست كه از كامپيوترم استفاده كنه.توي همين فاصله از يكي از روسا كه پيرمرد باحال و سرزندهايه پرسيدم اين كجائيه؟گفت:لبنانيه و زن هم نداره.منو ميگي؟شاخام به چه بلندي پريد بيرون.اصلا فكرشو نمي كردم كه عرب باشه. خيلي باشخصيت بود و رفتار آقامنشانه اس باعث مي شد آدم به ذهنشم نرسه كه اين آدم مي تونه عرب هم باشه.
خلاصه اونروز اين آقاي رئيس ما رو ول نكرد.هي رفت و اومد سر به سر من گذاشت.كل زمان سمينار هي مي گفت:برو بهش برس،تحويلش بگير،نذار بپره پسر خوبيه و .... .بعد از رفتن اين گروه يه روز ساعت ناهاري بود كه تلفن از بس زنگ زد من با عصبانيت پاشدم جواب دادم كه ديدم يكي داره انگليسي صحبت مي كنه. گفت من نصار هستم( فاميليش نصار بود) و گفت از تو خوشم اومده و از اينجور اراجيف منم هرچي مي گفت پا به پاش ميومدم.دوستم بيچاره مونده بود حيرون كه من آدم به اين جدي چرا اينقدر پررو شدم؟آخه مي دونيد آقاي رئيس پشت خط بود كه خودشو بجاي اون بابا جا زده بود منم كه صداشو شناخته بودم بروش نياوردم تا آخرش كه مي خواست خداحافظي كنه.وقتي فهميد شناختمش كلي خنديد و اونروز با همين خنده ها گذشت تا چندروز بعد كه نصار واقعي زنگ زد و بعد از صحبتهاي كاري از من ايميلمو خواست وقتي علتشو پرسيدم گفت ايميل ازفاكس خيلي راحتتره و از اين دلايل ديگه.ما هم بهش داديم.بعد از چندتا ايميل كاري يه روز صبح اومدم ديدم نوشته وقتي اينجا بوده از من خوشش اومده واين صحبتها.باورتون ميشه؟همه اون شوخيها جدي شده بود.
الآن دقيقا يكسال از اونروز ميگذره و من يكسال پيش فكرشم نمي كردم كه يه روز اين آدم به يكي از بهترين دوستهاي من تبديل بشه. شايد باورتون نشه ولي اين آدم در زندگي من خيلي تاثيرگذار بوده و من واقعا دوسش دارم.
اميدوارم هميشه و همه جا موفق و سلامت باشه.
