در بند خويش
يکی پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامی رفت و گفت يا شيخ همه عمر در جستجوی حق بسر بردم و چندبار حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشيدم و چند خون جگرها خوردم هيچ مقصودی حاصل نمی شود.هرچند می جويم کمتر می يابم. هيچ توانی گفت که کی به مقصود برسم؟ شيخ گفت: جوانمردا! اينجا دو قدمگاه است: اول قدم خلق است و دوم قدم حق.قدمی برگير از خلق که به حق رسيدی.مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم را خوش آيد و چه گويم که خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد.
