آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


در بند خويش

يکی پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامی رفت و گفت يا شيخ همه عمر در جستجوی حق بسر بردم و چندبار حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشيدم و چند خون جگرها خوردم هيچ مقصودی حاصل  نمی شود.هرچند می جويم کمتر می يابم. هيچ توانی گفت که کی به مقصود برسم؟ شيخ گفت: جوانمردا! اينجا دو قدمگاه است: اول قدم خلق است و دوم قدم حق.قدمی برگير از خلق که به حق رسيدی.مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم را خوش آيد و چه گويم که خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ :: یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤