جالبه.هميشه دنبال يه يه گوشي بودم كه منو نشناسه تا بتونم راحت و آسوده تمام حرفهايي رو كه به هيچكس نمي تونم بزنم به اون بگم و سبك بشم. آخه آدم هرچقدر هم كه با كسي صميمي باشه باز يه حرفهايي هست كه نمي تونه بگه يعني ته تهش مجبور ميشه بعضي جاهاشو سانسور كنه يا يه جوري بگه كه فقط ظاهرا نشون بده خيالي نيست و ..... اين بود كه وقتي ايو وبلاگ بطور خيلي اتفاقي ساخته شد تصميم گرفتم اينجا هرچه مي خواهد دل تنگم رو بگم.چون اينجا هيشكي هيشكيو نمي شناسه و آدم با كسي رودرواسي نداره كه ملاحظه بعضي چيزا مانع از صحبت تمام كمالش بشه ولي چيزي كه جالبه اينه كه حالا كه فرصتش دست داده مغز من قفل كرده و قدرت نوشتن رو از دست داده. حالا ببينيم كي اين ذهن آشفته من شروع به فعاليت مي كنه و مي نويسه تمام اون چيزايي رو كه تاحالا نگفته بودم.ولي خدا به داد برسه كه اين چونه من گرم بشه.
فعلا كه خبري نيست.
