در جستجوی دريای بزرگتر
من و روحم براي تطهير به دريايي بزرگ رفتيم.در ساحل دريا به جستجوي جايي پنهان و خلوت براه افتاديم.
در كرانه ساحل مردي را ديديم كه بر روي صخره اي خاكستري نشسته و از كيسه اي مشت مشت نمك به دريا مي ريخت.
روحم گفت:
" بيا برويم،او مردي بدبين است،اينجا نمي شود به آب زد."
دوباره به راه افتاديم.
در آنجا مردي رابر صخره اي سفيد ديديم كه جعبه اي جواهرين در دست داشت و از آن شكر به دريا مي ريخت.
روحم گفت:
"بيا برويم،او مردي خوشبين است،او نيز نبايد برهنگي ما را ببيند."
در حاشيه ساحل براه افتاديم تا به مردي رسيديم كه ماهيهاي مرده را با مهرباني دوباره به آب مي انداخت.
روحم گفت:
"او آدمي انسان دوست است و ما دربرابر او نمي توانيم به آب برويم."
او را نيز ترك كرديم... تا به جايي رسيديم مردي سايه خود راروي ماسه ها ترسيم مي كرد و موجها طرحهاي او را پاك مي كردند اما او همچنان سايه خود را بر ماسه ها مي كشيد.
روحم گفت:
"او اهل خيال است،بيا تركش كنيم."
ما همچنان بر ساحل قدم ميزديم تا به خليج كوچكي رسيديم.مردي را ديديم كه كف ازدريا مي گيرد.
روحم گفت:
"او نيز يك رويايي است و نبايد تن عريان ما را نظاره كند."
دوباره براه افتاديم.ناگهان صداي فريادي شنيديم:
"اين درياست،درياي عميق،پهناور و مقتدر..."
وقتي به صدا رسيديم مردي را ديديم كه پشت به دريا صدفي بر گوش نهاده و به اصوات آن گوش مي داد.
روحم گفت:
"بيا برويم او يك واقع گراست و به واقعيتهاي جزيي مي پردازد و كل را درك نمي كند."
همچنان بر ساحل قدم زدن را ادامه داديم.در علفزار ميان صخره ها مردي را ديديم كه سرش را در ماسه ها كرده بود.من به روحم گفتم:
"ما مي توانيم خويش را تطهير كنيم چون او نمي تواند ما را ببيند."
روحم گفت:
"نه چون او بدتر از همه آنهاست، او جزء پاكدينان است."
سپس غمي عميق در سيماي روحم آشكار شد و گفت:
"بيا برويم،چون مكاني خلوت و پنهان وجود ندارد كه بتوانيم خود را تطهير كنيم. نمي خواهم باد موهاي طلاييم را پريشان سازد و سينه سپيد خود را در اين هوا عريان سازم يا اجازه بدهم نور پرجلال، برهنگي ام را آشكار كند."
سپس دريا را ترك كرديمو به جستجوي درياي بزرگتر برآمديم.
جبران خليل جبران
