بيشکوييت
آبجي خانم ما كه اينجا گلي ناميده شده، روانشناسه و توي يه كلينيك با بچه هاي استثنايي كار مي كنه.
يكي از كيسهاش خيلي بچه باحال و نازيه و هممون كلي دوسش داريم.يه بار كه گلي داشته با اين آقا مهرداد كار مي كرده يهو يه صداي مشكوكي به گوش ميرسه ولي گلي بروي خودش نمياره و به كارش ادامه ميده ولي از اونجايي كه مهرداد فكر كرده بوده خيلي كار بزرگي انجام داده و فتح خيبر كرده برميگرده با ذوق ميگه:گوژيدم! گلي ميگه اه مهرداد! كارتو بكن.اون دوباره ميگه بخدااااا.گوژيدم. گلي براي اينكه تمومش كنه ميگه :خيله خوب.آفرين!الآن چيكار كنم؟جايزه بدم؟اونم از خدا خواسته ميگه: آره.بيشكوييت.
ديگه به اينجا كه ميرسه گلي نمي تونه جلوي خندشو بگيره ومنفجر ميشه.
شما بودين چيكار مي كردين؟
