آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


 

بسيار مي شد كه پياده به تيموكو مي آمد ، بانوي كهنسالي بود از سرخپوستان آروكاني ، كه هميشه براي مادرم تعدادي تخم كبك مي آورد، يا يك مشت تمشك.مادر از زبان آروكاني چيزي بيش از مي مي نمي دانست كه يعني سلام و پيرزن نيز هيچ اسپانيولي صحبت نمي كرد اما چاي و كيك مي خورد و با قدرشناسي بسيار مي خنديد. ما دخترها با اشتياق فراوان لباسهاي لايه لايه و رنگ رنگ و دستباف او را نگاه مي كرديم و النگوهاي مسي و گردن بند سكه ايش را و بين ما انگار مسابقه اي در مي گرفت در بخاطر سپردن عبارتي كه مثل يك شعر هميشه هنگام از جاي برخاستن و رفتن بر زبان مي آورد.

دست آخر آن كلام را ياد گرفتيم و براي ميسيونر تكرار كرديم و او آنرا ترجمه كرد و اين كلمات مثل صميمانه ترين تعارفاتي كه تاكنون به زبان آمده باشد در ذهن من جاي گرفته است :

باز هم مي آيم ، چراكه وقتي با شما هستم از خودم خوشم مي آيد.

 

 

 

اليزابت ماسك

 


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤