چندوقت پيشا داشتيم تو خونه بازی پرسپوليس و سایپارو می ديديم.پرسپوليس به هر دری می زد نمی تونست گل بزنه.اعصاب همه رو بهم ريخته بود.البته جالب اينجاست که من که از همه فوتبالی ترم عين خيالم نبود و خيلی آروم نشسته بودم ولی اين آقا بابای ما هی غر می زد.کفر منو درآورده بود ديگه
.آخرهای بازی بود که برگشت گفت:بی عرضه ها!استقلال توی دقيقه ۹۲ گل می زنه اونوقت اينا .... من که ديگه حسابی بهم برخورده بود و رگ غيرتم قلمبه شده بود زده بود بيرون گفتم از کجا معلوم؟بازی که تموم نشده شايد اينا هم گل زدند.گفت نه بابا!محال ممکنه.ديگه به اينجا که رسيد من کاملا آمپر چسبونده بودم از اينهمه نا اميدی.خلاصه دست به دامن خدا شديم.گفتم خدايا!فقط به اين بابای ما نشون بده که تو اگه بخوای ميشه حتی در لحظات پايانی.باورتون نميشه ولی پرسپوليس دقيقا در دقيقه ۹۲ گل زد و بازی رو برد
.من از خوشحالی نمی دونستم چيکار کنم ديگه.خوشحالی من بيشتر از اينکه از برد تيم باشه از اين بود که به بابام ثابت شد که آدم تا آخرين لحظه بايد اميدوار باشه و کم نياره.
اميدوارم هميشه دلتون شاد و پراميد باشه.
