آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


 

امروز صبح يه آقاهه مشت مشت پسته می خورد و خيلی خونسرد و بی تفاوت آشغالشو می ريخت رو زمين و می رفت. درست مثل بزی که .... می ريزه.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥


 

با دلی خونين لبی خندان بياور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥


 

آدم کور از ما طلبکار نيست ولی اگه چاهی سر راهش باشه و ما ببينيم بدجوری  بدهکارش ميشيم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ :: شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥


 

۲-۳ سال پيش با چند تا از دوستام رفته بوديم مسافرت.بين راه بچه ها تصميم گرفتند يکذره استراحت کنند. يه رودخونه بود که اگه می رفتی اونورش می تونستی از طبيعت زيباش لذت ببری ولی اگه می موندی اينور فقط يک محوطه کوچک که کیپ تا کیپ ماشين پارک شده بود.رد شدن از رودخونه برای من خيلی سخت بود.شاخه کلفت يه درخت تا وسطش رفته بود که بايد می رفتی نوک چوبش و می پريدی اونور.من به هيچ وجه جرات پريدن نداشتم.۳تا پسرها رفته بودند اونور آب و فقط می گفتند:بپر، تو می تونی،پاتو بذار اونجا،بپر اينجا و ... من خيلی دوست داشتم به حرفهاشون اعتماد کنم و بپرم ولی هرجوری فکر می کردم می ديدم اگه نتونم و زمين بخورم از اين ۳تا کاری ساخته نيست ولی از طرفی هم با نپريدنم برنامه بقيه بهم می خورد اين بود که ديگه داشتم تسليم می شدم که بپرم که يهو عليرضا سر رسيد و گفت:آناهيتا نپر می خوری زمين.بعد خودش اومد رفت يکذره جلوتر از من ايستاد و گفت: دستهاتو محکم قلاب کن توی دستهای من و خودتو پرت کن اونور منم کمکت می کنم فقط نترس و دستهای منو به هيچ وجه ول نکن و من با يقين به دستهای مطمئن عليرضا پريدم و بی هيچ مشکلی رفتم اونور آب.

وقتی می خواهيد به کسی بگين بپر فقط گفتن نترس،بپر،هواتو دارم کافی نيست.اول بايد به يقين برسونيدش که در تمام مدت حمايتش می کنيد و نميذارين آسيبی ببينه در غير اينصورت اگه به اعتماد حرف شما پريد و زمين خورد ديگه هيچوقت نمی تونه بپره.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ :: شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥