آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


 

رامين و شادی رو که يادتون نرفته؟يادتونه گفتم رامين درست ۶ سال بعد از من روز تولدم به دنيا اومده؟يادتونه چقدر از شادی تعريف کردم؟دوست بوديم و ....

ديروز تولد من و رامين بود.برای اولين بار زمان شمع فوت کردن و کيک بريدن و ... رامين نبود.طبيعی هم بود خوب رامين ديگه مزدوج شده ولی طبيعی نبود که حتی يک زنگ هم نزنه.تا آخر شب که می خوابيدم از اين بهت بيرون نيومده بودم.رامينی که منو ۲۷ شهريوری صدا می زد نه آناهيتا،روز ۲۷ شهريور به روی مبارک نياورد که منی هستم.

امسال مثل هرسال دوستان سنگ تموم گذاشتند و منو شرمنده کردند.تمام دوستهای قديمی و جديد،کوچک و بزرگ،خارجی و داخلی،تمام کسانی که سالهاست نديدمشون و يا ماهها ازشون بيخبر بودم تولدمو فراموش نکرده بودند و باهام تماس گرفتند ولی رامين.... مامانش و خواهرش خونمون بودند،باباش بهم زنگ زد ولی خودش دریغ از يک sms.نه اون و نه شادی.جالبه بدونيد کوچکترين مشکلی هم پيش نيومده فقط بی هيچ دليلی رابطه رامين با ما قطع شده.رامينی که مرتب شايد روزی چندبار زنگ می زد خونه ما الآن قرنهاست که گم شده.اوايل می گفتم نه بابا به شادی چه ربطی داره؟رامين خودش بی معرفت شده.هی هر روز رفتارها بد و بدتر شد باز ما گفتيم عيبی نداره جوونند و... نخواستيم فکرهای خاله زنکی کنيم ولی آخه هرچيزی حدی داره.۲هفته پيش که تولد خواهرم بود هم اين اتفاق افتاد ولی گفتم شادی به مينا حسودی می کنه.مينا و رامين بيش از حد باهم صميمی بودند و حسادتهای بچگانه و دخترانه باعث شده شادی به مينا حساس باشه ولی من چی؟شادی قبل از اينکه عروس اين خانواده بشه دوست من بوده.

باور کنيد بحث تبريک نيست.من از هيچکس هیچ توقعی ندارم ولی مسخرگی اين جريان و رفتارهای جديد شادی باعث شده اينارو اينجا بنويسم.

آخه چرا دخترها اينجوريند؟چرا وقتی ازدواج می کنند فکر می کنند شوهرشون برده زرخريدشونه؟چقدر يه نفر می تونه خودخواه و حسود و بی درک و شعور باشه؟بعد از گذشت فقط ۱ماه فاصله به اين عميقی افتاده بين ماها.اين مسخره نيست؟

متاسفانه آينده خوبی برای رامين نمی بينم،برای شادی نيز


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥


من و ناگفته هايم

هميشه دوستان ۲ تا سوال مشترک از من می پرسيدند.حالا يا از طريق کامنت يا چت يا ايميل به هرحال اين دو سوال توسط اکثر کسانی که وبلاگ منو می خونند پرسيده شده:

اول اينکه اين من کيه؟اسمش چيه؟زن يا مرد است؟

دوم اينکه ناگفته هايش چيه؟

درمورد سوال اول بايد بگم:

من، آناهيتا ۲۹ سال دارم.

ولی درمورد ناگفته هايم اجازه بديد همچنان به سکوتم ادامه بدم.خودم هروقت وقتش بود و در توانم بود درموردش می نويسم ولی تا اونروز شرمنده


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ :: دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

ظاهرا" اينروزها درکم اومده پايين. اينبار نوبت خودمه.شايد مسخره باشه ولی برای اولين باره که خودمو نمی تونم درک کنم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ :: شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥


 

اصلا نمی تونم اين خانمهايی رو که کف مترو پهن ميشن و لم ميدن درک کنم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥


 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود


نویسنده : آناهيتا ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥


بدون پسرم هرگز

شوخی شوخی جدی جدی مادر شدم.مامان يک پسر کاکل زری به نام سهيل.البته مامانی که تاحالا بچشو نديده،هرچند به چشم سر نديده وگرنه به چشم دل که....

شايد ظاهر قضيه فقط يه شوخی باشه،يه بازی ولی برای من موضوع کاملا جديه.جدا" حس می کنم بچمه.نسبت بهش حساسم.نسبت به خودش،به کارهاش،به آينده اش.عجيب دوسش دارم،دلم براش تنگ ميشه،وقتی خبری ازش نيست نگرانش ميشم،وقتی ناراحته ناراحتم و وقتی خوشحاله خوشحال .به عبارتی حال من به حال اون بستگی داره.

خوشبختانه اين قند عسل من از مامانش خيلی عاقلتر و داناتره و من مثل خيلی از مامانها مجبور نيستم مدام با اعصاب خودم و اون بازی کنم و هی بگم چکار بکن و چکار نکن ولی صادقانه بگم:

الآن می فهمم مادربودن چقدر سخته.

الآن می فهمم که مامانها چقدر دغدغه دارند ولی با همه دلواپسيهاشون چقدر از اين حسی که دارند لذت می برند.

الآن می فهمم چقدر ماها با بعضی کارهامون ناخواسته و ندانسته آزارشون     می ديم ولی اونها خم به ابرو نميارن.

الآن می فهمم تو اوج عصبانيت و ناراحتی از دست ماها،با کوچکترين محبتی آنچنان آروم ميشن که حتی دلشون نمياد به رومون بيارن.

الآن خيلی چيزارو خيلی بهتر از قبل می فهمم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ :: پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥


 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنيای فانی را

از آن دنيای باقی دوست تر دارم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ :: شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥