رامين و شادی رو که يادتون نرفته؟يادتونه گفتم رامين درست ۶ سال بعد از من روز تولدم به دنيا اومده؟يادتونه چقدر از شادی تعريف کردم؟دوست بوديم و ....
ديروز تولد من و رامين بود.برای اولين بار زمان شمع فوت کردن و کيک بريدن و ... رامين نبود.طبيعی هم بود خوب رامين ديگه مزدوج شده ولی طبيعی نبود که حتی يک زنگ هم نزنه.تا آخر شب که می خوابيدم از اين بهت بيرون نيومده بودم.رامينی که منو ۲۷ شهريوری صدا می زد نه آناهيتا،روز ۲۷ شهريور به روی مبارک نياورد که منی هستم.
امسال مثل هرسال دوستان سنگ تموم گذاشتند و منو شرمنده کردند.تمام دوستهای قديمی و جديد،کوچک و بزرگ،خارجی و داخلی،تمام کسانی که سالهاست نديدمشون و يا ماهها ازشون بيخبر بودم تولدمو فراموش نکرده بودند و باهام تماس گرفتند ولی رامين.... مامانش و خواهرش خونمون بودند،باباش بهم زنگ زد ولی خودش دریغ از يک sms.نه اون و نه شادی.جالبه بدونيد کوچکترين مشکلی هم پيش نيومده فقط بی هيچ دليلی رابطه رامين با ما قطع شده.رامينی که مرتب شايد روزی چندبار زنگ می زد خونه ما الآن قرنهاست که گم شده.اوايل می گفتم نه بابا به شادی چه ربطی داره؟رامين خودش بی معرفت شده.هی هر روز رفتارها بد و بدتر شد باز ما گفتيم عيبی نداره جوونند و... نخواستيم فکرهای خاله زنکی کنيم ولی آخه هرچيزی حدی داره.۲هفته پيش که تولد خواهرم بود هم اين اتفاق افتاد ولی گفتم شادی به مينا حسودی می کنه.مينا و رامين بيش از حد باهم صميمی بودند و حسادتهای بچگانه و دخترانه باعث شده شادی به مينا حساس باشه ولی من چی؟شادی قبل از اينکه عروس اين خانواده بشه دوست من بوده.
باور کنيد بحث تبريک نيست.من از هيچکس هیچ توقعی ندارم ولی مسخرگی اين جريان و رفتارهای جديد شادی باعث شده اينارو اينجا بنويسم.
آخه چرا دخترها اينجوريند؟چرا وقتی ازدواج می کنند فکر می کنند شوهرشون برده زرخريدشونه؟چقدر يه نفر می تونه خودخواه و حسود و بی درک و شعور باشه؟بعد از گذشت فقط ۱ماه فاصله به اين عميقی افتاده بين ماها.اين مسخره نيست؟
متاسفانه آينده خوبی برای رامين نمی بينم،برای شادی نيز
