آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


بانک ملی

خودمونيما ولی عجب مملکت بی در و پيکر و ... تو .... داريم.يکی از دوستهای من برای اينکه خيالش از بابت طلاهاش راحت باشه و نگران گم شدن  يا دزديده شدنشون نباشه همه رو برده بود گذاشته بود بانک،بانک ملی.هفته پيش که رفته بود پس بگيره بهش گفته بودند: ببخشيد اشتباهی داديم به کس ديگه ای.

به همين سادگی٬به همين.......


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥


 

ديشب عروسی رامين و شادی بود.رامين كوچكترين و دوست داشتنی ترين پسرخاله من.پسرخاله ای كه  ۶ سال بعد از من درست روز تولدم به دنيا اومد.بچه كه بوديم هميشه تو بازيها پسر من بود.ديشب همش قيافه بچگيهاش جلوی چشمم بود.مخصوصا اونروزی كه اينقدر گرم بازی شده بود كه باور كرده بود من مامانشم و وقتی خواستم مثلا از دست دشمنان قايمش كنم توی جنگل دست انداخت دور گردنم و زد زير گريه و گفت:

مامااااااااااااااااان نروووووووووووو منو تنها نذاااااااااااااااااااااااااار

و اما شادي!اين شادی خانم گل ۵ سال پيش دوست كلاس زبان من بود.يه دختر خوب و دوست داشتنی كه توی كلاس محبوب قلبها بود.اونروزها تصورشم نمی كردم كه اين نازنين يه روز بشه عروس خانواده ولی از اونجائيكه هيچ كار اين دنيا قابل پيش بينی نيست اين اتفاق افتاد بدون اينكه من اين وسط كوچكترين نقشی داشته باشم.

ايشا... كه در كنار هم احساس آرامش و خوشبختی و رضايت داشته باشند و هيچوقت هيچكدوم از انتخابشون پشيمون نشن.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ :: شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

ديروز صبح داشتم می رفتم سر کار يه عمله ابله کله سحری آنچنان تنه ای بهم زد که موبايلم پرت شد رو زمين و دل و روده اش ريخت بيرون.منم به وسايلم حسااااااااااس دلم می خواست بزنم تو سرش ولی اون هيچ اهميتی به من نداد و خونسرد به راهش ادامه داد.يکی نيست بگه آخه .... به من تنه می زنی بزن و لی به اين گوشی بدبخت بی زبون چيکار داری ديگه؟


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ :: دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

حدود يکماه پيش برای ما يه مدير داخلی اومد.مثلا خواستند مرد بيارن که خانوما ازش حساب ببرن اما اين مدير جان فقط ظاهر مردونه داره.از اون خاله زنکهای روزگاره.وقتی اومد اوضاع محل کارمون خيلی آشفته بود برای همين همه فکر کردن هوخشطره اومده نجاتشون بده.از همون هفته اول شروع کردن درد دل کردن و پشت سر اين و اون حرف زدن و..... غافل از اينکه اين بابا همه حرفهاشونو همه جا پخش می کنه و چندتا هم ميذاره روشو آبرو حيثستشونو داره می بره.اين جريانها ادامه داشت و روز به روز شديدتر می شد و اين آقا مديره هم حالشو    می برد و در پوست خود نمی گنجيد و هی دامن ميزد به اين مسائل و مشکلات و تمام سعيشو می کرد که اوضاع رو از اينی که هست خرابتر کنه که کرد ولی با همه تلاشهايی که می کرد نتونست از من و مريم حرف بکشه.خودشو کشت ديد بی فايده است.از در دوستی وارد شد جواب نگرفت.ازمون به عنوان کارمندهای نمونه ياد کرد ديد بی نتيجه است.نشست گفت اينا پشت سرتون حرف می زنند ديد غير ممکنه که ما لب وا کنيم.شروع کرد خودش پشت سر اينا حرف زد که ما يه چيزی بگيم که من زدم تو ذوقش و گفتم حرفی داری به خودشون بگو به ما هيچ ربطی نداره خلاصه هر راهی رو رفت ديد زهی خيال باطل.اين بود که تصميم گرفت اينبار بن منو بزنه.چون آدم حسابش نمی کردم٬ چون پاچه خواری نمی کردم٬ چون می زدم توحالش٬ چون .... منم هی صبوری کردم صبوری کردم صبوری کردم تا ديروز که ناگهان آن روی ... بنده بالا آمده و آنچنان گرد و خاکی کردم که تا عمر داره يادش نره.نمی دونست چه خاکی بر سرش بريزه ٬ جلوی رئيس و زيردست آبروش رفت.هيچ دفاعی از خودش نمی تونست بکنه اين بود که قهر کرد و رفت.شما فقط مردانگی رو داشته باشيد ٬ تا ديد هوا پسه گذاشت رفت.

خدا آخر و عاقبت مارو به خير کنه


نویسنده : آناهيتا ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

فرقی نمی کند گودال آبی کوچک باشی يا دريای بيکران

زلال که باشی

آسمان درتوست.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ :: دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥