زندگانی سيبی است

يادمه دانشگاه که قبول شدم و مجبور شدم برم يه شهر ديگه زندگی کنم مامانم خيلی بی تابی می کرد.حقم داشت طفلک.من يه بچه سوسول ببوگلابی که تا اونروز بدون مامانم هيچ جا نرفته بودم،هيچ کاريمو خودم انجام نداده بودم،يه دختر ساده و بی دست وپا که توی خونه دست به سياه و سفيد نزده بود(هرچند هنوزم نزدم).يادمه اولين باری که يه تی شرت شستم مجبور شدم دستمو با بانداژ ببندم.حالا همه اينا به کنار،بيش از حد وابسته به مامانم بودم ( که هنوزم هستم)،هميشه تمام وقتم با اون می گذشت و خلاصه همه اين عوامل باعث شده بود موضوع بغرنج تر از اونی که بود جلوه کنه و مشکل آفرين بشه.مامانم اصلا نمی تونست با اون شرايط کنار بياد.اصلا!جوری که اولين باری که اومدم خونه اينقدر پير شده بود و موها يه تيکه سفيد که من نشناختمش.جدا" نشناختمش،غلو نمی کنم.هاج و واج فقط نگاش می کردم. ولی من برعکس اون،برخلاف تصور و انتظار همگان خيلی سريع با شرايطم کنار اومدم.روزی که از در خونه داشتم بيرون می رفتم تصميم جدی گرفتم که محکم باشم،که از اين موقعيت استفاده کنم و بزرگ بشم ( که شدم)تصميم گرفتم هيچوقت کم نيارم و هرنوع سختی رو تحمل کنم.همش با خودم اين جمله سهرابو تکرار می کردم که:
زندگانی سيبی است،گاز بايد زد با پوست
و من تمام اون سالها زندگانی رو با پوستش گاز زدم هرچند که ۹۰٪ مواقع پوستش خيلی لک و پيس داشت و قابل خوردن نبود ولی من خوردم و الان بعد از گذشت اينهمه سال و اونهمه سيبی که با پوست گاز زدم ظاهرا" معده ام آسيب ديده،ديگه از سيب هم زده شده چه برسه به پوستش. حالا از اين به بعد می خوام يه بار ديگه به حرف سهراب گوش کنم و و اينبار چشمهامو بشورم و جور ديگر ببينم.
معده که برامون نموند،اميدوارم چشمهام سالم بمونه چون همينجوريش عينکی هستم ديگه خدا به داد برسه.

خوشبختي
آيا احساس خوشبختی می كنيد؟
اين سواليه كه هزاران هزاربار از خودم پرسيدم و هربار عميقتر از قبل فكر كردم و دنبال جواب گشتم و هربار جوابم منفی بوده.هميشه وقتی به داشته ها و نداشته هام فكر می كردم،به موفقيتها و عدم موفقيتها و خلاصه به تمام زوايای زندگی مثبتها و منفيها دركنار هم،آخرش به اين نتيجه می رسيدم كه من اصلا آدم خوشبختی نيستم.هيچوقت تمام چيزايی كه می خواستمو نتونستم داشته باشم.هيچوقت به اونجايی كه دوست داشتم نرسيدم ،از افراد دوروربرم تا وضعيت تحصيلی و موقعيت شغلی و خلاصه هرچيزی كه زندگی آدمو تشكيل ميده برام راضی كننده نبوده.هميشه منفيها تعدادشون از مثبتها بيشتر بوده.نه اينكه بخوام بد نگاه كنم و فقط منفيهارو ببينما،نه واقعا تعداد منفيها بيشتر بوده و اين باعث شده كه هميشه راه برم و بگم آخه خدا چرا؟؟مگه تو عادل نيستي؟تا اينكه چندوقت پيشها داشتم به ارزشی كه هركدوم از اين موارد دارند فكر می كردم نه تعدادشون و همينطور كه مشغول سبك سنگين كردن بودم قيافه مامانم اومد جلوی چشام و ارزش و اهميتی كه اون تو زندگيم داره.مامانی كه همه زندگی منه،عشق منه و من به عشق و علاقه اون راه ميرم،پا ميشم و ... خلاصه فقط به عشق اونه كه نفس می كشم.خلاصه هرجوری حساب كردم ديدم تمام خوبيهای دنيا هم اگه جمع بشن نمی تونن با ۰۱/۰ ٪ از وجود اين زن برابری كنند.همونجا بود كه احساس كردم به معنی واقعی كلمه خوشبختم كه مامانم مامانمه و خدارو شكر كردم و ديدم خدا واقعا عادله.درسته شايد خيلی چيزا به من نداده باشه ولی عوضش مادری داده كه با دنيا عوضش نمی كنم.مادری كه ارزشش با تمام خوبيها و زيباييهای زندگی برابری می كنه و واقعا احساس كردم خدا به من همه چی داده،همه چي.بيشتر از اين خواستن زياده خواهی و ناسپاسي.
امروز روز مادر است و من از ته ته دلم برای تمام مادرها ازجمله مامان گل و نازنين خودم آرزوی سلامتی و خوشبختی می كنم.

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود وليک به خون جگر شود

ما هم خدايی داريم
خيلی وقته كه اينجا هيچی ننوشتم.باور كنيد قدرتشو نداشتم.خيلی بيشتر از اونی كه فكر كنيد خسته بودم و هستم.احتياج به يه مسافرت حسابی دارم.نه از اين مسافرتهای ۲-۳ روزه و تكراري.دلم می خواد كوله پشتيمو بردارم و فقط ۱ ماه خودم باشم و خودم و يه جای آروم و خلوت و دور از هرگونه تنش و فشار عصبی و ترافيك و دود و پول و زيرآب زنی و بخل و حسد و دروغ و درويی و .....
يه جای آرومی كه فقط بتونم فكر كنم و اگه بشه خودسازي.اينجوری توی اين اوضاع و احوالی كه من هستم خيلی هنر كنم و پسرفت نكنم درجا می زنم.
ولی متاسفانه امكان پذير نيست و بايد بمونم و تحمل كنم و خرد بشم چون اينجا ايرانه و يه دختر تك و تنها نمی تونه هركاری كه دلش می خواد انجام بده.
ولی خوب اين من اهل كم آوردن نيست.بالاخره يه راهی برای بهتر شدن اين اوضاع و احوال پيدا می كنه.
دعا يادتون نره
