هورا
اگه بدونين چقدر خوشحالم؟
شنيدم يه انسان پيدا شده و مشکل پانيذ کوچک رو حل کرده.
دعا کنيد براش
صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
آناهيتا
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

اگه بدونين چقدر خوشحالم؟
شنيدم يه انسان پيدا شده و مشکل پانيذ کوچک رو حل کرده.
دعا کنيد براش
شماره حساب برای کمک به پانيذ کوچولو:
۳۹۸۸ بانک ملی شعبه خجسته کد ۷۹۹ به نام موسسه فرهنگی مطبوعاتی ايران

ديروز يه مطلبی درمورد اين خانوم کوچولو خوندم که داغونم کرد و هنوز حالم خوب نشده اينقدری که قدرت ندارم درموردش چيزی بنويسم فقط بهتون توصيه می کنم اينجارو ببينيد:
http://alittlekiss.persianblog.ir
ای معلم همه وجودم از سپاس سرشار است

اگه گفتين مقبره مظفرالدين شاه کجاست؟
هميشه حرص می خوردم که چرا همه جا بايد پارتی داشته باشی تا کارت انجام بشه؟چرا برای هر کار کوچيکی بايد دنبال آشنا بگردی؟و اين چراها آزارم می داد ولی چند روز پيش داشتم فکر می کردم وقتی اون دنيا پارتی بازيه ديگه از اين دنيا نبايد بيش از اين انتظار داشت. اون دنيا هم هرکی به امام پيغمبرها متوسل بشه و اونا شفاعتشو کنند وضعش بهتره پس پارتی بازی فقط مختص اين دنيای فعلی نيست.
اين قصه سر دراز دارد.
پنچشنبه توی مترو جاتون خالی بود ببينيد بحث سرکتاب و دعای گشايش کار و ازدواج و... چقدر داغ بود.ديگه رسما کارت پخش می کنند بابت اين اراجيفشون.خانمها هم کلی باهم بحث می کنند و از خاطرات شيرينشون در اين زمينه تعريف می کنند.يه خانومه همچين معرکه ای گرفته بود و ديگران را از تجربياتش بهره مند می کرد که نگو.رفته بود برای پسر ۳۴ سالش دعا بگيره بختش باز بشه طرف هم يک چرت و پرتهايی تحويلش داده بود تاريخی.جالبترين قسمتش اين بود که اصلا به نظر خانومه حرفهای طرف مزخرف نيومده بود فقط تنها نگرانيش از اين بود که پولو بده ولی از اونطرف دوباره اجنه برن بخت پسر نازنينشو ببندند و پولش هدر بره.
خلاصه کرکر خنده بود
جای همگی خالی