
چيکار کنيم ديگه؟خودم خودمو تحويل نگيرم کی بگيره؟
ولی خدائيش امروز دوستان سنگ تموم گذاشتن و حسابی منو ذوق مرگ کردن.
صبح رسيدم سرکار ديدم اووووووووووه!! چه خبره؟کلی تحويل بازار بود.
ديگه کم کم دارم سالمند می شم.
صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
آناهيتا
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0


چيکار کنيم ديگه؟خودم خودمو تحويل نگيرم کی بگيره؟
ولی خدائيش امروز دوستان سنگ تموم گذاشتن و حسابی منو ذوق مرگ کردن.
صبح رسيدم سرکار ديدم اووووووووووه!! چه خبره؟کلی تحويل بازار بود.
ديگه کم کم دارم سالمند می شم.
اگر بخواهی در يک مجلس عقل مردی را آزمايش کنی در خلال سخنانت مطلبی را ذکر کن که ناشدنی است.اگر متوجه شد و انکارش کرد عاقل است ولی اگر آنرا پذيرفت و ناسنجيده تصديق کرد او مردی احمق است.
آدمی باشد که قيمت او يک لقمه بود
و آدمی بود که قيمت او يک دينار بود
وباشد که قيمت او هردوجهان باشد
زيرا که:
مرد را به همت قيمت کنند
نه به هيئت و صورت
موسی اندر بنی اسرائيل قصه می گفت
يکی برخاست و پيراهن بدريد
خدای تعالی وحی فرستاد به موسی که بگو:
دل بدران برای ما نه جامه
بعضيها با گوشهايشان
بعضيها با معده هايشان
و
بعضی با جيبهايشان
می شنوند
....... و اما بعضيها کرند
مدتها بود دلم برای يه دوچرخه سواری حسابی لک زده بود ولی همراه نداشتم و نمی تونستم برم.پنجشنبه شب خسته از بيرون اومده بودم گلودرد و بدن درد هم داشتم رفته بودم زير پتو که استراحت کنم.در طول هفته هم اينقدر خسته شده بودم که فقط لحظه شماری کرده بودم جمعه بشه و حسابی بخوابم.همچين که من رفتم دراز کشيدم يه اس م اس اومد كه فردا بريم چيتگر دوچرخه سواري.اينقدر لجم دراومده بود كه نگو.گفتم ببين توروخدا حالا كه من مريضم اينا يادشون افتاده برنامه دوچرخه سواری بذارن.خلاصه جواب ندادم بعدی اومد اونم جواب ندادم بازم بعدی اومد. با خودم گفتم چه گيری داده اين فريال.ميبينه من جواب نمی دم بازم ميگه كه يهو متوجه شدم اين آخری از فريال نيست.علی بود كه نوشته بود ثمين از كانادا اومده اگه می خوای بببينيش بايد فردا با ما بيای چيتگر.نبودين ببنين بنده با چه حركت آكروباتيكی فقط با يه جهش پتو را كنار زده و از تخت پايين پريدم.اولين نفر اعلام آمادگی كردم. بعدش با خودم فكر كردم واقعا انگيزه چه می كنه.اگه انگيزه باشه آدم هر غيرممكنی رو ممكن می كنه ولی خدا نكنه انگيزه كافی موجود نباشه اونوقته كه از پس ساده ترين كارها هم برنمی آييم.
هميشه پرانگيزه شاد و پر روحيه باشين.