هندی کرتاهه
اينروزا خيلی بامزه شده.همش سر کار يه اتفاقهايی ميفته که آدم خندش می گيره.
يکی دو روز پيش يکی زنگ زدسوال داشت داشتم براش توضيح می دادم و اون مينوشت يهو وسط بحث جدی کاری برگشت گفت ببخشيد شما هندی هستين يا ايرانی؟منو ميگی مونده بودم حيرون که يعنی چی اونوقت؟گفتم ايرانی هستم.چطور؟گفت خيلی وقت بود می خواستم بپرسم رومنميشد.شما خيلی شبيه هنديها هستين.من يه دوست هندی دارم با شما مثل سيبی هستين که از وسط نصف کرده باشن.شما مجسم کنين منو در اون وضعيت که آخه چی بگم به يه همچين آدمی که هميشه خيلی سنگين رنگين بوده و قابل احترام؟
ما اينچيکی دانا هم بوديم خودمون نمی دونستيم

به من محبت کن
که ابر رحمت اگر بر کوير می باريد
بجای خار بيابان بنفشه می روئيد

زندگی دو موهبت بزرگ دارد:
زيبايی و حقيقت
اولی را يافتم در قلبی پر زعشق و دومی را در دستان يک کارگر

ميان خواب و بيداري
در شهری كه به دنيا آمدم زن و دختری بودند كه عادت داشتند در خواب راه بروند!
در يكی از شبهای تابستان مادر و دختر طبق معمول هميشگيشان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان بهم رسيدند.
مادر به دخترش گفت:هلاك شود آن دشمن بدخوی من!تو جوانی مرا تباه كردی تا زندگی خود را بر روی ويرانه های زندگيم آباد كني.ای كاش می توانستم تورا به قتل برسانم!
دختر پاسخش داد و گفت:ای زن نفرين شده و پست و خودخواه!ای كسی كه سد راه آزادی من شده اي! ای كسی كه دوست می دارد زندگيم را انعكاس زندگی فرسوده خود كند!آيا شايسته هلاك نيستي؟
در همين اثنا بود كه خروس بانگ زد و هردو درحالی كه در باغ راه می رفتند از خواب بيدار شدند.
لذا مادر با مهربانی گفت:اين تو هستی ای كبوتر من!
دخترش با صدايی شيرين پاسخ داد و گفت:آري! اين من هستم ای مادر مهربان من!

آدمها چرا ديگر مثل پيش از اين شور و شعف مرا برنمی انگيزند؟

جهان نو شده است و معقول و موجه نمی نمايد کار و کردار دل در اين عهد

در صحبت وحشی باش
تا با هرکس نيامزی
و در محبت چون آتش
تا برافروزی

این وبلاگو يه
پسر خوب و مهربون بدون هيچ توقع و چشم داشتی با پيشنهاد خودش برام ساخته. اولش باورمنميشد که در ازای اين کار هيچی نميخواد.آخه توی اين دوره زمونه که حتی دوستهای صميمی هم همينجوری مفتی برای همديگه کاری انجام نميدن خوب معلومه که من می مونم حيرون که يه نفر که فقط خواننده وبلاگ من بوده به من همچين پيشنهادی بده.
اين آدم روحيه منو عوض کرد و به من نشون داد که هنوز هم هستند آدمايی که ديدشون مادی نشده.
ازت ممنونم دوست عزيز و برات آرزوی موفقيت دارم.

چند وقت پيشا بعد از گذروندن يه روز سخت همراه با اضافه کاری درحاليکه نای راه رفتن نداشتم نزديک خونه وقتی از تاکسی پياده شدم ۲تا جوون کارگر افغانی ديدم که ساعت کاريشون تموم شده بود و داشتند از خودشون عکس می گرفتن. حتما همتون اين چراغهای تزئينی توی ميدونها و بلوارها رو ديدين که به شکلهای مختلف هستند مثل:گل و نخل و .... يکی از همين نخلهاش هم اونجا بودبايه ذره گلی که توی باغچه نگهبانی بود اينا اونجا وايساده بودن و با يه ذوقی مشغول عکس گرفتن بودن که نگو. من اينقدر اين صحنه به نظرم مضحک بود که با خنده ای تمسخرآميز رد شدم و تو دلم گفتم آخه جا قحطيه مگه؟اينم ديگه اينهمه ذوق داره؟ ولی همينطوری که جلوتر می رفتم و همچنان توی فکر بودم احساس کردم خوشا به حالشان که هنوز اينقدری گرفتار ظواهر زندگی نشدن که با يه همچين چيزی تونستن شاد بشن و از لحظاتشون لذت ببرن و از خدا خواستم هيچوقت به جايی نرسم که ديگه هيچ چيز کوچک و بزرگی نتونه خوشحالم کنه و ازش خواستم اين دلايل به ظاهر بی ارزش برای شادبودنو ازم نگيره و بعد از اون بقيه راه رو با لبخندی محبت آميز نه پوزخندی تمسخرآميز طی کدم.
دلاتون شاد و لباتون خندان باد.


از مترسکی سوال کردم:آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشده ای؟
پاسخم داد و گفت:در ترساندن ديگران برای من لذت بيادماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بيزار نمی شوم!
اندکی انديشيدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نيز چنين لذتی را تجربه کرده بودم.گفت:تو اشتباه می کنی زيرا کسی نمی تواند چنين لذتی را ببرد مگرآنکه درونش مانند من از کاه پر شده باشد!
سپس اورا رها کردم درحالی که نمی دانستم آيا مرا می ستايد يا تحقير می کند.
يکسال بعدمترسک فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!

عشق به ديگری ضرورت نيست حادثه است
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا ترکيبی است از ضرورت و حادثه

هرچند که احساس می کنم دوستان معنی دقيق متن رو متوجه نشده بودند ولی بازم ممنون که مثل هميشه منو شرمنده خودتون کردين.
