آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


 

 

 

 

 ساده است ستايش گلی

چيدنش

و فراموش کردن که آبش بايد داد.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤


خاتمی

امروز قراره آقای خاتمی تشريف فرما بشن اداره ما.اگه بدونيد ما چی کشيديم تا تونستيم اجازه ورود بگيريم.پدرمونو درآوردند.هرچی که داشتيم و نداشتيم که همون دم در ازمون گرفتند:کيف و موبايل و ... حتی کيف پولمونو نمی گذاشتن با خودمون ببريم و نکته جالب اينکه می گفتند: ما هيچ مسئوليتی در قبال وسايل شما نداريم. (اين يکی ديگه آخر گلواژه بود).منو ميگی می خواستم دوتا کشيده آبدار بخوابونم زير گوششون.

بعد هم که رفتيم يه بازرسی بدنی مفصل شديم.ديگه اونجا به قدری عصبانی بودم و آمپر چسبونده بودم که يه غر همچين مشتی زدم به اون خانومه .اونم آنچنان در کمال آرامش و خونسردی جواب داد که:توروخدا ببخشيد که من کم آوردم و گفتم:نه خواهش می کنم.انگار نه انگار که اين من بودم که کارد می زدی خونش در نميومد.


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ :: دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤


 

روز پنجشنبه برای اولين بار با يه دوست اينترنتی قرار داشتم.ولی اين دوست يک دختر بود نه يک پسر.پارسال توی اورکات باهم آشنا شده بوديم.حالا باز بگن اورکات بده.باز فيلتر کنند.بابا به خدا به خود آدم بستگی داره.به نوع نگرش و توقعش از دوستيهاش.توی اين دنيای مجازی هم ميشه دوستی سالم داشت حتی با جنس مخالف حالا اين که يه مورد استثنا بود.نمی دونم تا کی قراره در اين جهالت  باقی بمونيم.جدا تا کی؟


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ :: شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤


 

- من واقعا از صميم قلب از همه دوستانی که با پيامهای محبت آميزشون به من روحيه ميدن ممنون و متشکرم و اينهمه رو قدر می دونم فقط امکان جبران ندارم.
- اينروزا هم به دليل مشکلات اينترنتی پيش آمده و هم به دليل مشکلات روحی پيش آمده قادر به نوشتن نيستم و کمتر آپ ميکنم و کمتر بهتون سر می زنم.ديگه ببخشيد ديگه.گاهی پيش مياد.نگران نيستم چون يقين دارم که به زودی روزگار بهتری از راه مي رسد
اميدوارم هميشه خوش باشيد و در خوشيهاتون جای منو هم خالی کنيد.

نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ :: پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤


 

بعضيها فکر می کنند که به آنها چشمک می زنم آن هنگام که چشمانم را بسته ام تا از نگاه آنها بگريزم.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ :: دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤


 

هفت بار روح خويش را به تحقير و مسخره گرفتم:

  • بار اول آن هنگام که ديدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند.
  • بار دوم هنگامی که ديدم پيش لنگها لنگ لنگان راه می رود.
  • بار سوم آن هنگام که بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد.
  • بار چهارم آن هنگام که گناهی مرتکب شد و برای تسليت و تسکين خويش گفت:ديگران نيز مرتکب گناه می شوند.
  • بار پنچم آنچه را که برايش پيش آمده بود حمل بر ناتوانی خويش کرد اما صبر برآن پيش آمد را به توانايی خويش نسبت داد.
  • بار ششم آن هنگام که چهره ای زشت را تحقير کرد حال آنکه آن چهره زشت به تحقيق نقابی از نقابهای خودش بود.
  • و هفتمين بار وقتی که زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتی انگاشت.

نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤


معصوميت از دست رفته

بتی بود برا خودش.کسی بود.ابهتی داشت.کسی جرات نمی کرد درموردش بد فکر کنه چه برسه به اينکه پشت سرش بد صحبت کنه.همه دوسش داشتند.خيلی جلب توجه می کرد ولی به من يکی بد کرد منم از خدا براش بد خواستم.الآن شده شوذب.باورم نميشه اون بت شکسته.فرو ريخته.خرد شده.نه ابهتی داره نه جذبهای. نه ارزشی و نه ... براحتی پشت سرش حرف می زنندمی خندند شوخی می کنند و اصلا ديگه روش حساب هم نمی کنند.

هميشه دلم می خواست شکستنش رو ببينم.خرد شدنش.باختنش ولی الآن دلم براش می سوزه دلم ميخواد کمکش کنم ولی نميشه.به هرحال دنيا حساب کتابی داره.خدا خيلی باحاله.به همون شدت و سرعتی که حال می گيره حال هم ميده.اشتباه کرده ضربه زده بايد ضربه بخوره کاريش هم نميشه کرد. از دست من و اين و اون هم کاری بر نمياد فقط اميدوارم يه روز بفهمه چوب کدوم اشتباهشو می خوره.

 

يادتون نره برای گمشده من دعا کنيدا.

 


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ :: یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤


 

واااااااااای خداااااااااااا!

هيچی سخت تر از انتظار کشيدن نيست.ديگه جدی جدی دلم شور افتاده.دقيقا دو هفته است  که منتظر خبری از يک دوست هستم ولی .....

دعا کنيد لطفا


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ :: پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤


 

نمی دانم تو می دانی

که انسان بودن و ماندن چه دشوار است؟

چه زجری می کشد آنکس که انسانست و از احساس سرشار است؟


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ :: دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤


 

مرا دور کن از مردی که می گويد:

من شمعی هستم که در راه مردم نورافشانی می کنم

اما نزديکم کن به آنکه

جستجو می کند راهی را از ميان نورافشانی ديگران


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ :: شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤


 

عشق را صداقتی کودکانه

درکی عالمانه

و ايثاری جوانمردانه بايد


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤