آناهیتا

صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آناهيتا


آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤


لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


 

اگر هدف از مذهبی بودن دريافت پاداش در آخرت است و اگر وطن خواهی برای منافع شخصی است و اگر کسب علم برای دستيابی به ماديات دنبال می شود من ترجيح   می دهم بی دين بی وطن و نادان باشم


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ :: یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤


چو ايران نباشد تن من مباد

ديگه حسابي از ايران و هرچيزي كه مربوط به اينجا ميشد خسته شده بودم.من كه يه زماني عاشق مملكتم بودم به نفرت رسيده بودم و همه چيز برام غير قابل تحمل شده بود.مامان اينا اصرار داشتند هرجوري شده منو بفرستند كانادا ولي من چون وابستگي شديدي به خانواده و مخصوصا مامانم دارم قبول نمي كردم.از يه طرف دلم مي خواست ديگه ايران نباشم و از طرف ديگه دوري از اينجا برام سخت بود تا اينكه تصميم گرفتم برم دبي زندگي كنم چون هم ايران نبود و هم اينقدر به ايران نزديك بود كه راحت ميشد رفت و آمد كرد.خلاصه سخت درحال بررسي براي رفتن بودم كه مامانم گفت بيا اول يه سر برو اونجارو براي زندگي بررسي كن ببين خوشت مياد يا نه؟اين بود كه بنده روز 5 شنبه راهي ديار غربت شدم اونم تك و تنها آخه مي خواستم از همين اول روي پاي خودم وايسم و ببينم چند مرده حلاجم؟خلاصه اينكه ما رفتيم ولي از همون لحظه ورودم به فرودگاه دبي مشكلاتم شروع شد. همه مي خواستن آدمو بخورن.هيشكي بي منظور باهات سلام عليك نمي كرد.توي اين چندروز اينقدر از اينكه فقط به چشم يه دختر ديده ميشم بهم فشار اومد كه نگو.ديگه طاقتم تموم شده بود و براي برگشتن لحظه شماري مي كردم.انگار 1000 سال از ايران دور بودم.اون حس وطن پرستي كه در من مرده بود دوباره زنده شد و يكبار ديگه احساس كردم دلم براي ايران مي تپه.وقتي از توي هواپيما چراغهاي تهرانو ديدم انگار دنيارو بهم داده بودن.خلاصه اينكه هرچند سفر سختي بود ولي مفيد و پربار بود و حداقل چيزي كه داشت اين بود كه منو به كشورم وابسته تر كرد فقط دلم كلي براي اين مملك سوخت وقتي ديدم اين عربهايي كه هيچي ندارن غير از پول اينقدر ازما جلوترن.
تنها قسمت خوب اين سفر ديدن همون دوست لبنانيم بود كه قبلا ازش براتون گفته بودم.طفلك اينقدر ذوق زده بود كه نمي دونست ديگه چيكار كنه.
درآخر ممنون از لطف همه دوستاني كه منو شرمنده خودشون كردن و از آقا رضاي عزيز(يه دوست) هم معذرت ميخوام كه نتونستم بهش خبر بدم آخه فوري رفتم سفر و وقت نشد.

دوستتون دارم و اميدوارم هميشه موفق باشيد.
دختري از ايران



نویسنده : آناهيتا ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤


 

نه هرکه از حقيقت سخن گويد حقيقت دارد و يا حقيقت داند

همچنانکه نه هرکه از گنج سخن گويد گنج دارد

يا از زر سخن گويد زرشناس بود

يا هرکه از مبارزه سخن گويد مبارز بود

اگر هرکسی از هرچه سخن گفتی

                                            آن چيز بودی

                                                            کارها آسان بودی

اما نه چنان است

از هزار گوينده يکی خداوند معنی باشد


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ :: چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤


 

آنهارا به هنگام خوردن به نظاره نشستم و آنگاه دانستم که آنان کيانند.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ :: دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤


 

من کشف کردم اسرار دريا را با تمرکز بر قطره ای شبنم نشسته بر برگ گلی.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ :: پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤


 

يادتونه براتون از يه عزيزی گفتم که دل يه جونو بدجوری شکسته بود؟اون عزيز همين گلی خانم ما بود که يه چندوقتی بود بدجوری گرفتار اضطراب شده بود و اصلا آرامش نداشت و مدام خودشو آدم بدی ميديد و همش فکر می کرد بابت اين اشتباهی که مرتکب شده هيچوقت بخشيده نميشه.هرچقدر هم من بدبخت بهش می گفتم آروم نميشد که نميشد و روز بروز حالش بدتر ميشد و همش مريض بود تا اينکه چند شب پيش خواب حضرت معصومه رو می بينه و همه چيزو براش تعريف می کنه و ازش می خواد واسطه بشه که خدا اونو ببخشه.اشون هم ازش می پرسن در اين راه حاضری از چه چيزهايی بگذری؟قيافه؟خانواده؟...؟گلی ميگه از همه چيز.هرچی که لازمه.حضرت معصومه بهش ميگن تو يه تصادف می کنی همين روزا و بعد از اين تصادف ديگه همه چی تموم ميشه و فقط بايد قول بدی که هيچوقت در صحت ايم مسئله شک نکنی و يقين داشته باشی که بخشيده شدی.گلی می گه باشه و فقط ميمونه نوع تصادف و عمق فاجعه.چندتا صحنه جلوی چشمش نمايش ميدن که گلی خودشو در تصادفهای مختلف با شدتهای مختلف می بينه.يکيش تصادف با موتور بوده با کمترين نوع آسيب ديدگی.يکيش رفتن توی کما بوده و خلاصه خيلی بوده ازش می پرسن برای کدوم يکی حاضری؟ميگه هرکدوم که حقمه.هرچقدر که حقمه حاضرم سرم بياد.فقط حضرت ازش می خوان که بعد از سلامتی کامل حتما گلی بره حرم ايشون.(جايی که تاحالا تو عمرش نرفته.اين بابا نمازم نمی خونه آخه)گلی ميگه چشم ولی اين خواب ۳ شب ديگه به همين صورت تکرار ميشه تا اينکه ديروز ظهر قبل از اينکه خونه رو ترک کنه زنگ زد به من و برام تعريف کرد خوابهاشو.گفت نمی خواسته حتی به من هم بگه ولی می ترسه تصادفش سخت باشه و می خواست که من درجريان باشم که بتونم مواظب مامان باشم.فقط نگران مامانم بود.من اول که شنيدم حالشو گرفتم که اين حرفها چيه؟همه خواب می بينن و ... ولی وقتی گفت خانومی که تو خواب می ديده حضرت معصومه بوده کم آوردم.بماند که چقدر من گريه کردم ديروز و بر من چها گذشت.شب که برگشتم خونه ديدم به به! گلی خانمدراز به دراز روی تخت افتاده و پا تو گچ و فشار پايين (روی ۴ بوده توی بيمارستان)  کم کم ۱۰ روز اسراحت مطلق.فکر کنين من چه حالی شدم وقتی رسيدم؟ولی الآن خداروشکر می کنم که حالا که اين اتفاق افتاد حداقل با کمترين شدت بود می تونست خيلی بدتر از اينها باشه.خودشم الآن خيلی حالش خوبه و روحيش عاليه.خيالش راحت شده ديگه هرچند که همه جاش درد می کنه ولی درد روحی خيلی بدتر از درد جسميه.

توروخدا بازم براش دعا کنين.


نویسنده : آناهيتا ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ :: دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤


بيشکوييت

مي خوام براتون يه خاطره بامزه تعريف كنم ولي مجبورم از يه كلمه غيرمودبانه استفاده كنم،ديگه به مودبي خودتون ببخشيد.هدف نشون دادن سادگي بيش از حد بچه هاست.
آبجي خانم ما كه اينجا گلي ناميده شده، روانشناسه و توي يه كلينيك با بچه هاي استثنايي كار مي كنه.
يكي از كيسهاش خيلي بچه باحال و نازيه و هممون كلي دوسش داريم.يه بار كه گلي داشته با اين آقا مهرداد كار مي كرده يهو يه صداي مشكوكي به گوش ميرسه ولي گلي بروي خودش نمياره و به كارش ادامه ميده ولي از اونجايي كه مهرداد فكر كرده بوده خيلي كار بزرگي انجام داده و فتح خيبر كرده برميگرده با ذوق ميگه:گوژيدم! گلي ميگه اه مهرداد! كارتو بكن.اون دوباره ميگه بخدااااا.گوژيدم. گلي براي اينكه تمومش كنه ميگه :خيله خوب.آفرين!الآن چيكار كنم؟جايزه بدم؟اونم از خدا خواسته ميگه: آره.بيشكوييت.
ديگه به اينجا كه ميرسه گلي نمي تونه جلوي خندشو بگيره ومنفجر ميشه.
شما بودين چيكار مي كردين؟

نویسنده : آناهيتا ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ :: یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤


 

بسيار مي شد كه پياده به تيموكو مي آمد ، بانوي كهنسالي بود از سرخپوستان آروكاني ، كه هميشه براي مادرم تعدادي تخم كبك مي آورد، يا يك مشت تمشك.مادر از زبان آروكاني چيزي بيش از مي مي نمي دانست كه يعني سلام و پيرزن نيز هيچ اسپانيولي صحبت نمي كرد اما چاي و كيك مي خورد و با قدرشناسي بسيار مي خنديد. ما دخترها با اشتياق فراوان لباسهاي لايه لايه و رنگ رنگ و دستباف او را نگاه مي كرديم و النگوهاي مسي و گردن بند سكه ايش را و بين ما انگار مسابقه اي در مي گرفت در بخاطر سپردن عبارتي كه مثل يك شعر هميشه هنگام از جاي برخاستن و رفتن بر زبان مي آورد.

دست آخر آن كلام را ياد گرفتيم و براي ميسيونر تكرار كرديم و او آنرا ترجمه كرد و اين كلمات مثل صميمانه ترين تعارفاتي كه تاكنون به زبان آمده باشد در ذهن من جاي گرفته است :

باز هم مي آيم ، چراكه وقتي با شما هستم از خودم خوشم مي آيد.

 

 

 

اليزابت ماسك

 


نویسنده : آناهيتا ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤