اگر هدف از مذهبی بودن دريافت پاداش در آخرت است و اگر وطن خواهی برای منافع شخصی است و اگر کسب علم برای دستيابی به ماديات دنبال می شود من ترجيح می دهم بی دين بی وطن و نادان باشم
صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
آناهيتا
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

اگر هدف از مذهبی بودن دريافت پاداش در آخرت است و اگر وطن خواهی برای منافع شخصی است و اگر کسب علم برای دستيابی به ماديات دنبال می شود من ترجيح می دهم بی دين بی وطن و نادان باشم
نه هرکه از حقيقت سخن گويد حقيقت دارد و يا حقيقت داند
همچنانکه نه هرکه از گنج سخن گويد گنج دارد
يا از زر سخن گويد زرشناس بود
يا هرکه از مبارزه سخن گويد مبارز بود
اگر هرکسی از هرچه سخن گفتی
آن چيز بودی
کارها آسان بودی
اما نه چنان است
از هزار گوينده يکی خداوند معنی باشد
آنهارا به هنگام خوردن به نظاره نشستم و آنگاه دانستم که آنان کيانند.
من کشف کردم اسرار دريا را با تمرکز بر قطره ای شبنم نشسته بر برگ گلی.
يادتونه براتون از يه عزيزی گفتم که دل يه جونو بدجوری شکسته بود؟اون عزيز همين گلی خانم ما بود که يه چندوقتی بود بدجوری گرفتار اضطراب شده بود و اصلا آرامش نداشت و مدام خودشو آدم بدی ميديد و همش فکر می کرد بابت اين اشتباهی که مرتکب شده هيچوقت بخشيده نميشه.هرچقدر هم من بدبخت بهش می گفتم آروم نميشد که نميشد و روز بروز حالش بدتر ميشد و همش مريض بود تا اينکه چند شب پيش خواب حضرت معصومه رو می بينه و همه چيزو براش تعريف می کنه و ازش می خواد واسطه بشه که خدا اونو ببخشه.اشون هم ازش می پرسن در اين راه حاضری از چه چيزهايی بگذری؟قيافه؟خانواده؟...؟گلی ميگه از همه چيز.هرچی که لازمه.حضرت معصومه بهش ميگن تو يه تصادف می کنی همين روزا و بعد از اين تصادف ديگه همه چی تموم ميشه و فقط بايد قول بدی که هيچوقت در صحت ايم مسئله شک نکنی و يقين داشته باشی که بخشيده شدی.گلی می گه باشه و فقط ميمونه نوع تصادف و عمق فاجعه.چندتا صحنه جلوی چشمش نمايش ميدن که گلی خودشو در تصادفهای مختلف با شدتهای مختلف می بينه.يکيش تصادف با موتور بوده با کمترين نوع آسيب ديدگی.يکيش رفتن توی کما بوده و خلاصه خيلی بوده ازش می پرسن برای کدوم يکی حاضری؟ميگه هرکدوم که حقمه.هرچقدر که حقمه حاضرم سرم بياد.فقط حضرت ازش می خوان که بعد از سلامتی کامل حتما گلی بره حرم ايشون.(جايی که تاحالا تو عمرش نرفته.اين بابا نمازم نمی خونه آخه)گلی ميگه چشم ولی اين خواب ۳ شب ديگه به همين صورت تکرار ميشه تا اينکه ديروز ظهر قبل از اينکه خونه رو ترک کنه زنگ زد به من و برام تعريف کرد خوابهاشو.گفت نمی خواسته حتی به من هم بگه ولی می ترسه تصادفش سخت باشه و می خواست که من درجريان باشم که بتونم مواظب مامان باشم.فقط نگران مامانم بود.من اول که شنيدم حالشو گرفتم که اين حرفها چيه؟همه خواب می بينن و ... ولی وقتی گفت خانومی که تو خواب می ديده حضرت معصومه بوده کم آوردم.بماند که چقدر من گريه کردم ديروز و بر من چها گذشت.شب که برگشتم خونه ديدم به به! گلی خانمدراز به دراز روی تخت افتاده و پا تو گچ و فشار پايين (روی ۴ بوده توی بيمارستان) کم کم ۱۰ روز اسراحت مطلق.فکر کنين من چه حالی شدم وقتی رسيدم؟ولی الآن خداروشکر می کنم که حالا که اين اتفاق افتاد حداقل با کمترين شدت بود می تونست خيلی بدتر از اينها باشه.خودشم الآن خيلی حالش خوبه و روحيش عاليه.خيالش راحت شده ديگه هرچند که همه جاش درد می کنه ولی درد روحی خيلی بدتر از درد جسميه.
توروخدا بازم براش دعا کنين.
بسيار مي شد كه پياده به تيموكو مي آمد ، بانوي كهنسالي بود از سرخپوستان آروكاني ، كه هميشه براي مادرم تعدادي تخم كبك مي آورد، يا يك مشت تمشك.مادر از زبان آروكاني چيزي بيش از مي مي نمي دانست كه يعني سلام و پيرزن نيز هيچ اسپانيولي صحبت نمي كرد اما چاي و كيك مي خورد و با قدرشناسي بسيار مي خنديد. ما دخترها با اشتياق فراوان لباسهاي لايه لايه و رنگ رنگ و دستباف او را نگاه مي كرديم و النگوهاي مسي و گردن بند سكه ايش را و بين ما انگار مسابقه اي در مي گرفت در بخاطر سپردن عبارتي كه مثل يك شعر هميشه هنگام از جاي برخاستن و رفتن بر زبان مي آورد.
دست آخر آن كلام را ياد گرفتيم و براي ميسيونر تكرار كرديم و او آنرا ترجمه كرد و اين كلمات مثل صميمانه ترين تعارفاتي كه تاكنون به زبان آمده باشد در ذهن من جاي گرفته است :
باز هم مي آيم ، چراكه وقتي با شما هستم از خودم خوشم مي آيد.
اليزابت ماسك