به اول زمانه خلق خفته بودند و علما بيدار
امروز علما خفته اند و خلق مرده
سخن خفته مرده را چه سود دارد؟
نصيحه الملوک
صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
آناهيتا
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

به اول زمانه خلق خفته بودند و علما بيدار
امروز علما خفته اند و خلق مرده
سخن خفته مرده را چه سود دارد؟
نصيحه الملوک
چندوقت پيشا داشتيم تو خونه بازی پرسپوليس و سایپارو می ديديم.پرسپوليس به هر دری می زد نمی تونست گل بزنه.اعصاب همه رو بهم ريخته بود.البته جالب اينجاست که من که از همه فوتبالی ترم عين خيالم نبود و خيلی آروم نشسته بودم ولی اين آقا بابای ما هی غر می زد.کفر منو درآورده بود ديگه
.آخرهای بازی بود که برگشت گفت:بی عرضه ها!استقلال توی دقيقه ۹۲ گل می زنه اونوقت اينا .... من که ديگه حسابی بهم برخورده بود و رگ غيرتم قلمبه شده بود زده بود بيرون گفتم از کجا معلوم؟بازی که تموم نشده شايد اينا هم گل زدند.گفت نه بابا!محال ممکنه.ديگه به اينجا که رسيد من کاملا آمپر چسبونده بودم از اينهمه نا اميدی.خلاصه دست به دامن خدا شديم.گفتم خدايا!فقط به اين بابای ما نشون بده که تو اگه بخوای ميشه حتی در لحظات پايانی.باورتون نميشه ولی پرسپوليس دقيقا در دقيقه ۹۲ گل زد و بازی رو برد
.من از خوشحالی نمی دونستم چيکار کنم ديگه.خوشحالی من بيشتر از اينکه از برد تيم باشه از اين بود که به بابام ثابت شد که آدم تا آخرين لحظه بايد اميدوار باشه و کم نياره.
اميدوارم هميشه دلتون شاد و پراميد باشه.
آخ آخ آخ
يادم رفت بگم که متن قبلی از جبران خليل جبران بود.
روحش شاد
ين داستان من است براي هركسي كه دوست دارد بداند چگونه ديوانه شدم:
درروزهاي بسيار دور و پيش از آنكه بسياري از خدايان متولد شوند، از خواب عميقي برخاستم و دريافتم كه همه نقابهايم دزديده شده است، آن هفت نقابي كه خود بافته بودم و در هفت دوره زندگاني بر روي زمين بر چهره زدم.
لذا بي هيچ نقابي در خيابانهاي شلوغ شروع به دويدن كردم و فرياد زدم:
دزدها!دزدها!دزدهاي لعنتي!
مردها و زنها به من خنديدند و برخي از آنان نيز به وحشت افتادند و به سوي خانه هايشان گريختند.
چون به ميدان شهر رسيدم،ناگهان جواني كه بر بام يكي از خانه ها ايستاده بود فرياد برآورد:
اي مردم!اين مرد ديوانه است!
سرم را بالا بردم تا او را ببينم اما خورشيدبراي نخستين بار بر چهره بي نقابم بوسه اي زد اين براي نخستين بار بود كه خورشيد چهره بي نقاب مرا بوسيد،پس جانم در محبت خورشيد ملتهب شدو دريافتم كه ديگر نيازي به نقابهايم ندارم و گويي در حالت بيهوشي فرياد برآوردم و گفتم:
مبارك باد!مبارك باد آن دزداني كه نقابهايم را دزديده اند!
اينچنين بود كه ديوانه شدم اما آزادي و نجات را در اين ديوانگي يافتم:
آزادي در تنهايي و نجات از اينكه مردم از ذات من آگاهي يابند زيرا آنان كه از ذات و درون ما آگاه شوند، مي كوشند تا ما را به بندگي كشنداما نبايد براي نجاتم زياد مفتخر شوم زيرا دزد اگر بخواهد از دزدان ديگرامنيت يابد بايد در زندان باشد!
هروقت اين آقاي محمدي،آبدارچيمونو مي بينم به اين فكر مي كنم كه ايكاش همه آدمها موقعيتي رو كه توش هستند مي پذيرفتند و به اين فكر نمي كردند كه چه شغلي دارند و سعي مي كردند هركاري كه بهشون محول ميشه رو به نحواحسن انجام بدن.
من خودم اون زماني كه بيكار بودم،هركاري كه بهم پيشنهاد ميشد مي گفتم: نه.اين در شان من نيست. يعني چي در شان من نيست؟ پس در شان كيه؟الآن كه اين مرد شريف و زحمتكشو مي بينم مي فهمم كه چيزي كه مهمه اينه كه آدم وجدان كاري داشته باشه ودر كارش چيزي كم نذاره.واقعا به اين رسيدم كه احترام هركسي دست خودشه.برخورد ديگران نتيجه رفتار و كردار خودماست نه موقعيت و ثروتمون.احترامي كه بخاطر موقعيت گذاشته ميشه از روي ترسه ولي احترامي كه ما براي اين مرد محترم قائليم فقط به منش و شخصيتي كه داره مربوط ميشه.درسته كه فقط يه آبدارچي ساده هستش ولي هميشه كاري رو كه ازش مي خوان به بهترين نحو ممكن انجام ميده و هيچوقت خودشو خوار وذليل كسي نمي كنه،اينه كه همه از كوچيك و بزرگ،ريز و درشت بهش احترام ميذارن و دوسش دارن.
اميدوارم كه تمام انسانهاي زحمتكشي كه وجدان كاري دارند،هميشه موفق و پيروز باشند.

يادش بخير.درست يكسال پيش بود.قاطي اين چشم بادووميها خيلي جلب توجه مي كيرد.فكر كردم اروپاييه.فرداش كه دوباره اومد ازم اجازه خواست كه از كامپيوترم استفاده كنه.توي همين فاصله از يكي از روسا كه پيرمرد باحال و سرزندهايه پرسيدم اين كجائيه؟گفت:لبنانيه و زن هم نداره.منو ميگي؟شاخام به چه بلندي پريد بيرون.اصلا فكرشو نمي كردم كه عرب باشه. خيلي باشخصيت بود و رفتار آقامنشانه اس باعث مي شد آدم به ذهنشم نرسه كه اين آدم مي تونه عرب هم باشه.
خلاصه اونروز اين آقاي رئيس ما رو ول نكرد.هي رفت و اومد سر به سر من گذاشت.كل زمان سمينار هي مي گفت:برو بهش برس،تحويلش بگير،نذار بپره پسر خوبيه و .... .بعد از رفتن اين گروه يه روز ساعت ناهاري بود كه تلفن از بس زنگ زد من با عصبانيت پاشدم جواب دادم كه ديدم يكي داره انگليسي صحبت مي كنه. گفت من نصار هستم( فاميليش نصار بود) و گفت از تو خوشم اومده و از اينجور اراجيف منم هرچي مي گفت پا به پاش ميومدم.دوستم بيچاره مونده بود حيرون كه من آدم به اين جدي چرا اينقدر پررو شدم؟آخه مي دونيد آقاي رئيس پشت خط بود كه خودشو بجاي اون بابا جا زده بود منم كه صداشو شناخته بودم بروش نياوردم تا آخرش كه مي خواست خداحافظي كنه.وقتي فهميد شناختمش كلي خنديد و اونروز با همين خنده ها گذشت تا چندروز بعد كه نصار واقعي زنگ زد و بعد از صحبتهاي كاري از من ايميلمو خواست وقتي علتشو پرسيدم گفت ايميل ازفاكس خيلي راحتتره و از اين دلايل ديگه.ما هم بهش داديم.بعد از چندتا ايميل كاري يه روز صبح اومدم ديدم نوشته وقتي اينجا بوده از من خوشش اومده واين صحبتها.باورتون ميشه؟همه اون شوخيها جدي شده بود.
الآن دقيقا يكسال از اونروز ميگذره و من يكسال پيش فكرشم نمي كردم كه يه روز اين آدم به يكي از بهترين دوستهاي من تبديل بشه. شايد باورتون نشه ولي اين آدم در زندگي من خيلي تاثيرگذار بوده و من واقعا دوسش دارم.
اميدوارم هميشه و همه جا موفق و سلامت باشه.
در جوانی آموختم
که خود معمار زندگی خويش
خالق شادکامی
و موجد تلخکامی خويشتنم.
فلسفه من آنست که:
همان بردوی که کشته ای
اکنون
عميقا بر اين باورم
چريل لاد

کاش می شد منم يه چندروز اينجوری بشينم و استراحت کنم.
هلن بهترين دوست مادرم بود اما به دلايل زيادي فكر مي كنم يكي از بهترين دوستان من نيز بوده است.هميشه طوري رفتار مي كرد انگار كه واقعا من مي دانستم دارم چه مي كنم، حتي اگرنمي دانستم.خوب يادم هست يك تابستان، تصميم گرفتم باغچه اي را تمام سبزي بكارم و در رويايم بود كه : سالاد تازه براي همه.سخت درگير بيل زدن، كاشتن و وجين كردن شدم و راستش را بخواهيد باغچه ام تا مدتي مايه نا اميدي بود اما هلن هميشه عقيده داشت من موفق خواهم شد.هرگز فراموش نمي كنم كه يك روز زير گوشي از من پرسيد:
وقتش كه رسيد به او گوجه فرنگي خواهم داد؟
گفت : نمي داني چقدر گوجه فرنگي دوست دارم.
و آنگاه كه بيشتر از هميشه نيازمند اعتماد بودم ، آنرا به من ارزاني كرد. حتي امروز وقتي روي پروژه سختي كار مي كنم، يا با مشكلي مواجه مي شوم ياد هلن مي افتم و كمك او در آن تابستان.
اينطور فكرها هميشه مثل رايحه زندگي تازه ايست.
تينا هاكر
هيچي بدتر از اين نيست كه آدم شرمنده كسي بشه. مخصوصا كه اون، شخص عزيزي باشه و همه اميدش به تو باشه و تو هيچ كاري نتوني براش انجام بدي و دست از پا درازتر با قيافه درب و داغون برگردي و بگي شرمنده،من همه سعيمو كردم ولي نشد.
ديروز براي من بينوا اين مشكل پيش اومد. كسي كه برام خيلي عزيزه اين روزها بدجوري اوضاعش خرابه و اين حال و روز بدش منو داره ديوونه مي كنه.اين خانوم محترم پارسال در كمال بچگي و ناداني دل يه جوون پاك و معصوم رو كه در كمال صداقت و يكرنگي جلو اومده بود و اين خانوم خانومارو كلي دوست داشت شكست.اونم چه شكستني،پودرش كرد.حالا اين دختر ما خيلي عوض شده و ديگه اون آدم پراشتباه سابق نيست و مي خواد از اول همه چيزو شروع كنه وبسازه.حاضر همه اشتباهاتشو جبران كنه. اين آدم تازه متوجه شده كه چقدر اشتباه كرده و زشتي خيلي از كاراش الان براش روشن شده ولي متاسفانه بدجوري مريضه و روزبروز هم حالش داره بدتر ميشه.جالبه كه معلوم نيست چشه؟همه جاش باهم درد مي كنه.از دست و پا و گردن و سر و خلاصه هرجايي كه فكر كنين.دكترا مي گن بدنش بي هيچ دليل خاصي داره تحليل ميره و همه سيستم بدنش بهم ريخته به همه اينها بايد افسردگي شديدرو هم اضافه كنم كه شده قوز بالاقوز.اگه حقيقتش رو بخواهين بايد بگم كه اون آقاي محترم دلشكسته در اوج ناراحتي و عصبانيت اين بنده خدارو بدجوري نفرين كرد و دقيقا آرزو كرد كه چنين بلاهايي سرش بياد.اونروز اين دختر ما بهش خنديد و گفت برو بابا ولي دقيقا از همون لحظه به بعد روي خوش توي زندگيش نديد و هرچقدر كه فكر كنين براش بدي از دروديوار باريد.اين بود كه اين بنده حقير ديروز با اون آقا تماس گرفتم.بماند كه چه كار سختي بود و جونم دراومد تا زنگ زدم. به هرحال زنگ زدم و ازش خواستم كوتاه بياد و ببخشه.من آدم خرافاتي نيستم ولي معتقدم چون اين دعاها از ته دل و به حق بوده اينقدر اثر داشته.خلاصه اينكه اون بنده خدا كلي ناراحت شد و گفت اصلا كينه اي به دل نگرفته و خيلي وقته بخشيده وهنوزم اين دخترخانوم رو دوست داره ولي جور ديگه. منم كه مي دونستم اين دختر ما دلش مي خواد همه چي از اول شروع بشه تا بتونه اشتباهاتشو جبران كنه(هرچند كه مي دونم توقع زياديه) با اين جمله آخر جوابمو گرفته بودم و با دست خالي برگشتم پيش اون نازنيني كه الان خيلي عوض شده ومي دونستم اگه اين جمله آخر رو بشنوه حسابي داغون و مايوس ميشه ولي چه ميشد كرد بايد عين حرفهارو بهش مي گفتم ديگه. نبايد اميد الكي بهش مي دادم.خلاصه گفتم و اون بهم ريخت و ديگه نتونست حتي حرف بزنه و من موندم يه عالمه غصه .
راستش من به اون آقا حق مي دم و كاملا دركش مي كنم ولي من ميگم پشيموني آدما دو نوعه: يكي اينكه فقط به زبان اظهار ندامت مي كنند كه كارشون پيش بره و اگه پاش بيفته از قبلشونم بدترن. يكي ديگه اونايين كه واقعا و قلبا پشيمونن. يعني خودشون يه ذره يه ذره به اشتباهاتشون پي بردند و شرمنده شدند و تصميم گرفتند از اين به بعدشونو بسازند.اينا اونايين كه به كمك ماها احتياج دارن.اگه اينارو ولشون كنيم به امون خدا به جرم اينكه يه روزي روزگاري يه خبطي كردند خوب بعد از چند وقت ميشن همون آدم قبلي چه بسا بدتر از قبل.اين آدم مي خواد يه شروع دوباره داشته باشه اگه قرار باشه مدام گذشته اش تو سرش كوبيده بشه كه صحيح نيست آخه.خدا به اون خداييش از خطاهاي خيلي خيلي بدتر از اين ميگذره و فرصتهاي دوباره ميده.اونوقت ما آدما فقط ادعا داريم و خدا نكنه يه نفر يه غلطي بكنه ديگه تا عمر داره بايد سرزنش بشه.من نمي گم اين آدم اشتباه نكرده ولي اشتباهش قابل بخششه.اشتباه كرده گناه كه نكرده كه.هركسي ممكنه اشتباه كنه ولي به يه نوع ديگه.حالا اين خيلي مخرب بوده و دل سوزونده.مي دونم كه سخته ولي بايد بزرگوار بود و به اين آدم كمك كرد.اينكه فقط بشينيم و خوشحال باشيم كه ما خوب زندگي كرديم و دست از پا خطا نكرديم كه هنر نيست.
به هرحال اميدوارم بزودي حال اين نازنيني كه دل صاف و پاكي داره خوب بشه و فقط بخاطر يك اشتباه بچگانه زندگيش تباه نشه.
براش دعا كنيد.
جالبه.هميشه دنبال يه يه گوشي بودم كه منو نشناسه تا بتونم راحت و آسوده تمام حرفهايي رو كه به هيچكس نمي تونم بزنم به اون بگم و سبك بشم. آخه آدم هرچقدر هم كه با كسي صميمي باشه باز يه حرفهايي هست كه نمي تونه بگه يعني ته تهش مجبور ميشه بعضي جاهاشو سانسور كنه يا يه جوري بگه كه فقط ظاهرا نشون بده خيالي نيست و ..... اين بود كه وقتي ايو وبلاگ بطور خيلي اتفاقي ساخته شد تصميم گرفتم اينجا هرچه مي خواهد دل تنگم رو بگم.چون اينجا هيشكي هيشكيو نمي شناسه و آدم با كسي رودرواسي نداره كه ملاحظه بعضي چيزا مانع از صحبت تمام كمالش بشه ولي چيزي كه جالبه اينه كه حالا كه فرصتش دست داده مغز من قفل كرده و قدرت نوشتن رو از دست داده. حالا ببينيم كي اين ذهن آشفته من شروع به فعاليت مي كنه و مي نويسه تمام اون چيزايي رو كه تاحالا نگفته بودم.ولي خدا به داد برسه كه اين چونه من گرم بشه.
فعلا كه خبري نيست.
من و روحم براي تطهير به دريايي بزرگ رفتيم.در ساحل دريا به جستجوي جايي پنهان و خلوت براه افتاديم.
در كرانه ساحل مردي را ديديم كه بر روي صخره اي خاكستري نشسته و از كيسه اي مشت مشت نمك به دريا مي ريخت.
روحم گفت:
" بيا برويم،او مردي بدبين است،اينجا نمي شود به آب زد."
دوباره به راه افتاديم.
در آنجا مردي رابر صخره اي سفيد ديديم كه جعبه اي جواهرين در دست داشت و از آن شكر به دريا مي ريخت.
روحم گفت:
"بيا برويم،او مردي خوشبين است،او نيز نبايد برهنگي ما را ببيند."
در حاشيه ساحل براه افتاديم تا به مردي رسيديم كه ماهيهاي مرده را با مهرباني دوباره به آب مي انداخت.
روحم گفت:
"او آدمي انسان دوست است و ما دربرابر او نمي توانيم به آب برويم."
او را نيز ترك كرديم... تا به جايي رسيديم مردي سايه خود راروي ماسه ها ترسيم مي كرد و موجها طرحهاي او را پاك مي كردند اما او همچنان سايه خود را بر ماسه ها مي كشيد.
روحم گفت:
"او اهل خيال است،بيا تركش كنيم."
ما همچنان بر ساحل قدم ميزديم تا به خليج كوچكي رسيديم.مردي را ديديم كه كف ازدريا مي گيرد.
روحم گفت:
"او نيز يك رويايي است و نبايد تن عريان ما را نظاره كند."
دوباره براه افتاديم.ناگهان صداي فريادي شنيديم:
"اين درياست،درياي عميق،پهناور و مقتدر..."
وقتي به صدا رسيديم مردي را ديديم كه پشت به دريا صدفي بر گوش نهاده و به اصوات آن گوش مي داد.
روحم گفت:
"بيا برويم او يك واقع گراست و به واقعيتهاي جزيي مي پردازد و كل را درك نمي كند."
همچنان بر ساحل قدم زدن را ادامه داديم.در علفزار ميان صخره ها مردي را ديديم كه سرش را در ماسه ها كرده بود.من به روحم گفتم:
"ما مي توانيم خويش را تطهير كنيم چون او نمي تواند ما را ببيند."
روحم گفت:
"نه چون او بدتر از همه آنهاست، او جزء پاكدينان است."
سپس غمي عميق در سيماي روحم آشكار شد و گفت:
"بيا برويم،چون مكاني خلوت و پنهان وجود ندارد كه بتوانيم خود را تطهير كنيم. نمي خواهم باد موهاي طلاييم را پريشان سازد و سينه سپيد خود را در اين هوا عريان سازم يا اجازه بدهم نور پرجلال، برهنگي ام را آشكار كند."
سپس دريا را ترك كرديمو به جستجوي درياي بزرگتر برآمديم.
جبران خليل جبران
به نام خدا
واقعا باورم نميشه که من هم به جمع وبلاگ نويسان قراره بپيوندم.راستش من اصلا قصد اين کار رو هم نداشتم.هرچی که دوستم می گفت هم قبول نمی کردم الان هم خيلی اتفاقی اينجارو ديدم و خواستم آزمايش کنم که شد و منو هيجان زده کرد.خلاصه اينکه فعلا ذوق دارم و اميدوارم تا آخر همينطور باشم.توروخدا اگه کسی خوند حتما نظر بده که من روحيه بگيرم.