
صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسندگان وبلاگ
آناهيتا
آرشیو وبلاگ
مهر ٩٠
تیر ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
من او
يه بوس كوچولو
سائده
آريوبرزن
نسرين
خاتونك
شب ، کویر ، سکوت
دلواپسی های یک مشاهده گر
نگاهي از دور
نكته دان
منطقه امن
شمان
شري
مرد معمولی
شکلات
مهرآئین
محيا
چند قدم نزدیکتر به خدا
انسانم آرزوست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مهر و وفا
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

سخت ترين و تلخ ترين و دردناکترين و غيرقابل تحمل ترين لحظه زندگی من لحظه ايه که جلوی چشمام بی عدالتی و ناحقی و نامردی رخ بده و از من هيچ کاری برنياد و فقط نظاره گر باشم.
امسال از اون سالهاست.همه چيزش عجيبه.
محرم اومده فردا تاسوعاست ولی من به هيچ وجه حسش نمی کنم.همونطور که رمضانو نفهميدم.يقينا اونی که تغيير کرده منم نه رمضان و محرم و صفر.يه چيزی در من عوض شده.نمی دونم مثبت بوده يا منفی ولی هرچی هست من که راضيم.

از اشک ريختن بی مورد برای امام پيغمبرها هيچوقت خوشم نميومده يعنی دليلشو نمی فهمم فايده اش را هم.بجای اين اشکهاو سينه و زنجير زدنها اگه کمی آروم می نشستند و فکر می کردند بهتر نبود؟چقدر بايد توی اين خط بسته حرکت کنيم؟کارهای تکراری و تقليدی بی دليل انجام بديم؟بدون اينکه بدونيم چرا نماز بخونيم روزه بگيريم و ....
تا کی؟
واقعا تا کی؟
حالم بهم می خوره از اين دين و ايمون ظاهری ملت
طرف مثل آب خوردن دروغ ميگه تهمت می زنه شر به پا ميکنه خبرچينی و .... که ديگه خوراکشه بدون اينکه يک لحظه احساس بدی بهش دست بده اونقت افتخار ميکنه به نماز اول وقت و روزه روز اول محرم و مکه رفتن و حجاب داشتن و .......
شرم آور است به خدا
اين حسی که الان دارم يه حس عجيب و تجربه نشده است برام.
معمولا آدم وقتی از دست کسی عصبانی يا ناراحته اگه خيلی ديگه بخواد خوب برخورد کنه نهايتا سکوت می کنه و حواسش هست طرفو نفرين نکنه ولی من چندوقته که با يکی از همکارام مشکل دارم به شدت هم مشکل دارم تحمل رفتارش هم برام واقعا سخت شده و در طول روز هم تا دلتون بخواد حرصم ميده ولی دقيقا هروقت عصبانيت من به اوج می رسه و تحملم تموم ميشه ناخودآگاه برای سلامتيش دعا می کنم و آرزو می کنم کوچکترين آسيبی نبينه.فکر نمی کنم در روز کسی به اندازه من براش دعا کنه.آخه اين خانم يه آقا پسر ۹ ساله داره که بيش از حد مامانيه و رابطه فوق العاده قشنگی با هم دارند اينه که بخاطر اون طفل معصوم نازنين من در اوج عصبانيت دعا می کنم اين خانم همکار هميشه صحيح و سالم باشه و همش می ترسم يه لحظه نتونم به عصبانيتم غلبه کنم و خدای نکرده آرزوی بدی براش بکنم و صاف همين يه بار هم برآورده بشه و اتفاقی براش بيفته که اون بچه غصه بخوره.برای همين هم بود که ازتون خواسته بودم برای صبر من ياعلی بگين.
اميدوارم اون روز هيچوقت نرسه
اينروزها بدجوري آشفته ام، ايكاش حداقل مي دونستم چرا؟![]()
به هيچي فكر نمي كنم ولي ذهنم مدام مشغوله،مشغول چي ؟حتي خودم هم نمي دونم.يه حس خيلي بد و عجيب غريبيه كه 2-3 هفته ايه كه منو داغون كرده.اينقدر نا آرومم كه حتي شبها نمي تونم بخوابم.مدام كلافه ام،حوصله ندارم،تمركز روي هيچ موضوعي نمي تونم داشته باشم،يكسر درگيري فكري دارم بدون اينكه به چيز خاصي فكر كنم. اضطراب شديد، تپش قلب فراوون و بي دليل داره منو از پا درمياره.بزور مي تونم 2 خط كتاب بخونم، يك پاراگرافو بايد 20 دفعه برگردم از اول بخونم تازه آخرش هم نمي فهمم چي شد.
فكر كنم همين روزهاست كه از امين آباد اينجارو آپ كنم.
اصلا دوست نداشتم اينجا محلي بشه براي آه و ناله هاي من ولي فعلا اوضاع اينجوريه كاريش هم نميشه كرد.
درست ميشه ايشا... 