من اصلا نمی تونم مردها رو درک کنم.نمی تونم بفهمم چطور يه مرد می تونه به خودش اجازه بده برای زنش تکليف تعيين کنه؟برای زندگيش مرز بذاره؟بايدها و نبايدهارو بهش تحميل کنه؟حق مسلم زندگی حق انتخاب قدرت تصميم گيری و ... رو ازش خودخواهانه بگيره؟چطور به خودش اجازه ميده بگه: حق نداری چون من دوست ندارم؟
من اصلا نمی تونم مردهارو درک کنم.

در بند خويش
يکی پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامی رفت و گفت يا شيخ همه عمر در جستجوی حق بسر بردم و چندبار حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشيدم و چند خون جگرها خوردم هيچ مقصودی حاصل نمی شود.هرچند می جويم کمتر می يابم. هيچ توانی گفت که کی به مقصود برسم؟ شيخ گفت: جوانمردا! اينجا دو قدمگاه است: اول قدم خلق است و دوم قدم حق.قدمی برگير از خلق که به حق رسيدی.مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم را خوش آيد و چه گويم که خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد.

قلب ما جائيش اگه خالی باشه
چيزی رو تغيير نميده
کسی رو نمی آفرينه
اونو پيدا می کنه

برای صبر من يه يا علی بگين

گويند: ابليس وقتی نزديک فرعون آمد وی خوشه انگور در دست داشت و تناول می کرد.
ابليس گفت:هيچکس تواند که اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟
فرعون گفت:نه.
ابليس به لطايف سحر آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.فرعون تعجب کرد و گفت:اينت استاد مردی که تويی!
ابليس سيلی بر گردن او زد و گفت:مرا با اين استادی به بندگی قبول نکردند تو با اين حماقت دعوی خدايی چگونه می کنی؟
